
37 اندر خم این قفل زنم قفل دگر را بر پنجره ات ضجه زنم خون جگر را آسوده،xa0xa0سبک بال شوم در حرمت ، کاش بر بام طلا جای دهی مرغ سفر را از باب رضا آمدم و باب دلم رفت سجاده بیاور نتوان صاف کمر را یا رب ز همه هستی خود بگذرم اما یک بار دگر پرسه زنم شاه گوهر را ای وای نگویم که چه حالی و صفایی دارد که بمانی حرمش شب به سحر را یک عمر نویسم ز تو کم باشد و باید خالق بدهد قرض به من عمر دگر را فیروزه رادمنشی 9...
ادامه مطلب