من تنها یک هدف داشتم:شدن نشدنی ها...
از نفس که افتاده بودم گوشه ای نشستم،نفس نفس می زدم...
ولی در فکر یک انرژی تازه بودم...برای ادامه دویدن....
که ناگهان یک انرژی بی نهایت به قلبم سرایت کرد....
انرژی از جنس خدا...
با خود گفتم دویدن بیهوده کافیست،کار را باید به کاردان سپرد...
به کسی که کارش شدن نشدنی هاست...
از آن روز آرامشی از جنس خدا وارد من شد...
گوشه ی میدان نشستم...
به تلاش دونده ها نگاه کردم...
من تلاش خود راکرده بودم...
حال نوبت انتظارم بود...
انتظاری که می دانستم...
می دانستم که دیگر نمی تواند بیهوده باشد...
فیروزه رادمنشی
96/4/13

ما را در سایت مغز مهربان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43